تبليغاتX
یاهو

yahoo

سعید

yahoo

http://yahoo.blogfa.com

یاهو

یاهو

یاهو

وبلاگ جدید یاهو دی ال

یاهو

 
کاربر مهمان، خوش آمديد!   امروز  
 
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو
ایمیل
موضوعات





آرشیو مطالب

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " یاهو " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید.
آرشیو تماس با ما


کنکور ارشد


اول بگم که رتبه کنکور کارشناسی ارشد مواد ۹۹۰ شدم (همون مدل گوشیم) با اینکه هیچ درسی نخونده بودمو هیچ تستی نزده بودم اما از عملکرد خودم راضی بودم. (چون بعد از شاگرد اول و دوم ورودیمون ۶۸۰-۲۷۰ بهترین رتبه رو کسب کردم) حالا بریم سر بحث داغ انتخابات: مناظره دکتر احمدی نژاد و آقای موسوی به دور از شکست و پیروزی یک پیامد و زنگ خطری برای این نظام داشت و اون هم کنار رفتن پرده ها و سیاسی بازی ها بود تقریبا دست همه ی مسئولین رو شد، من که از شجاعت دکتر واقعا لذت بردم اونجایی که دکتر به انتقادات آقای موسوی و تهمت زدن های ایشون به خوبی پاسخ میداد و از ناهنجاری ها و بی قانونی های مهندس موسوی و حامیانشان پرده برمیداشت در برابر وجهه ی آرام و گشاده روی دکتر، در طرف مقابل آقای موسوی طوری بود که در پاسخ به لکنت افتاده بود و حتی بعضی کلمات رو شکسته ادا میکرد و چهره ی در هم و شکست خورده ای داشت و در پاسخ دکتر حرفی نمیزد و حرف های دیگریو مطرح می کرد. چیزی که مشخص بود نمود پیدا کردن دو دستگی در نظام و احتمال فروپاشی نظام بود. خبری که قبل از مناظره از منبع موثقی شنیده بودم دعوا و مشاجره ی رهبر و آقای هاشمی بود که نمود عینی آن جنگ و تخریب بوضوح طرفین به صراحت و بی پروایی در مناظره چهارشنبه شب بود، رهبر و دکتر احمدی نژاد (که از سوی رهبری حمایت می شود) از یک سو و آقای موسوی، خاتمی و هاشمی در سوی دیگر جبهه حضور دارن. از دیگر سخنان احمدی نژاد در این مناظره بحث داغش پیرامون آقای هاشمی بود که در همان اوایل دولت نهم بوضوح فاتحه دولت نهم رو خوانده شده تلقی میکردن از دیگر صحبت های ایشون در این مناظره به شرح زیر بود:

احمدي نژاد تصريح کرد: يعني اشرافيتي که جناب آقاي هاشمي در اين کشور پايه گذاري کرد، قرار است ادامه پيدا کند، الان نگرانيد آقاي موسوي؟ مردم هم مي دانند،جنابعالي فرموديد افتخار مي کنيم به حمايت آقاي هاشمي، معناي آن چيست؟
وي افزود: باور ما اين است که صحنه گردان اصلي اصلاً آقاي هاشمي است بالاخره ما مي بينيم چه کسي رئيس ستاد انتخاباتي چه کسي است؟ اينها از کجا مي روند جلسه مي گذارند، ‌ارتباطاتشان را برقرار مي کنند؟ شما نفرماييد که ارتباطي نيست، اتفاقا ارتباطي است، مگر مي توانيم چشممان را ببنديم، مگر ملت مي تواند چشمش را ببندد، اين حلقه ها چه شده است؟

به هرحال در انتخاب پیشرو به عنوان یک دانشجوی علاقه مند به دکتر (نه یک بسجی و نه یک مفت خور نظام) و علاقه مند به بهبود امور مملکت آرزوی پیروزی دکتر را دارم

این وبلاگ هم به زودی محل تبلیغات و مطالب مفید خواهد شد با آرزوی موفقیت برای همهرای ما دکتر احمدی نژاد

سعید پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388  نظر بدهید!

آخرین رویدادهای سال 87


نمی دونم چرا بعد یه مدت یه چند نفری پیدا میشن که برا خرید وبلاگ پیشنهاد میدن اما من که فعلا قصد فروش ندارم مگر پیشنهاد عجیبی در میون باشه چون اونوقت منم از پیشنهادات عجیب استقبال می کنم یا اینکه شراکتی در وبلاگ بدون واگذاری کامل آدرس وبلاگ باشه!
تازه میخوام با آقای شیرازی صحبت کنم اگه بشه برا این وبلاگ ها شناسنامه ای درست کنن تا اگه یه وقت من افتادم مردم وبلاگ حروم نشه لااقل دست اون کسی که میخوام بیفته
اما حالا بریم سراغ اتفاقات این شش ماه
میخوام اول بحث از انقلاب فرهنگی در دانشگاهو مطرح کنم
نمونه بارزش آسانسور خواهران-آسانسور برادران در دانشکده علوم انسانی دانشگاه سمنان!
دروس عمومی خواهران-برادران مثه اخلاق ویژه برادران که بنده هم مجبور به اخذ این درس شدم (متاسفانه ساعت کلاس های عمومی مختلط با کلاس های دیگم تداخل داشت) نمونه دیگر این مجموعه س
تازه سرکلاس این درس عمومی بحث این موضوع مطرح شدو استاد گفت چون استاد زن برا دروس عمومی داشتیم مجبور به جدا کردن کلاس ها شدیم بعد سرکلاس من دست می برم بالا می پرسم کجای دنیا (حتی ایران) آسانسور خواهران-آسانسور برادران داریم! همه کلاس به اتفاق استاد می خندن و بچه ها شروع به بحث و انتقاد می کنن واستاد درس معارف (گروه معارف واقع در دانشکده علوم انسانی) هم توضیحی برا این موضوع نداره و فقط میگه حالا که یک آسانسور خراب شده و همه از یه آسانسور استفاده می کنن
اما از علت بوجود اومدن شبکه های استانی بگم که با وجود اینکه این شبکه ها برنامه های جالبو جذابی ندارن و بیشتر ساعات روز تعطیل می باشند به جهت اینکه حافظ نظام و سیستم باشن بوجود اومدن مثه سپاه (پاسداران انقلاب)، که اگه یک زمانی شبکه ملی و سازمان صدا و سیمای تهران تسخیر شد شبکه های استانی همچنان به کار خود ادامه دهندو حافظ سیستم باشن. ما در نظامی زندگی می کنیم که از هر طرف برای انجام هرکاری اول موضوع رو امنیتی میکنن و بعد از طی مراحلی که مدت ها به طول میکشه اونو نهایی میکنن. مثل اینترنت محدود، نداشتن اینترنت ماهواره ای، نبود شبکه های مخابراتی پرسرعت، تاخیر در ورود اپراتوری که نسل سوم/سوم و نیم تلفن همراه (3g) رو داشته باشه هم از ملاحظه کاری های نمایان هست که البته تاثیر تحریم رو هم نباید فراموش کرد
یاد استاد دانشگاه دامغان تو قطار افتادم، با وجود داشتن مدرک هیئت علمی وزارت ارتباطات لطف کردنو اجازه قرار دادن ماهواره برا دریافت اینترنتو در دانشگاه دامغان جهت کارهای پژوهشی ندادن و گفتن یا ماهواره رو در جهت ما قرار میدی (باکلی محدودیت) یا خبری از اینترنت نیس و هرکاری بخوای بکنی خلاف قانونه. تازه بنده خدا از من فیلترشکن می خواست که براش ایمیل کردم و از بعضی فیلترینگ های بی مورد گله داشت
با این وجود من که به شخصه با DVB کارت تو خونه از دانلود آفلاین استفاده میکنم اگه هزینه های اینترنت آنلاین یکطرفه کمتر بود حتما استفاده می کردم
از این طرف تو دانشگاه ما خرج کردنو فرستنده های Wi-Fi رو در چندجای دانشکده فنی نصب کردن اما امکان استفاده از اون فقط محدود به دانشجویان کارشناسی ارشد اونم تحت شرایط خاصه
قبلا هم با قرار دادن نرده ای مضحک وسط تنها سرویس مشترک بین دخترها و پسرها (از مجموع 13 یا 14 سرویس ایاب ذهاب دانشجویان دانشگاه) شخصیت دانشجویانو زیر سوال برده بودن انگار باغ وحشی هست که باید حیوانات جدا بشن، جای خوشحالی داره با پیگیری و شکایت دانشجویان فهمیده این نرده ی مضحک برداشته شد
در جای دیگه درب ورودی و خروجی خواهران-برادران در دانشکده علوم پایه و فنی مقرر کردن که نگهبانی مراقب این درها هستن من هربار اگه حوصله دردسر داشته باشم بی توجه به تذکر نگهبانی از ورودی خواهران وارد یا خارج میشم ما همه جای زندگی و جامعه مون درست شده فقط مونده بین دخترا و پسرا در دانشگاه ها حالا به هر نحوی جدایی بذارن، خوبه اساتید دروس تخصصی و تعداد دانشگاه های ایران کمه وگرنه میخواستن این ها رو هم جدا کنن. دانشگاه آزاد سمنان نمونه بازر این طرح و به اصطلاح انقلاب فرهنگی در دانشگاس!
پیشاپیش سال نو رو به همه ی دوستان دانشگاهی، غیر دانشگاهی، دانشجو و غیر دانشجو و همه ی عزیزان تبریک می گم، امیدوارم سال خوبی داشته باشید برا همه دعا کنیم مریض ها و از دست رفتگان هم فراموش نکنیم

سعید جمعه سی ام اسفند 1387  نظر بدهید!

شروع ترم جدید

دیروز شنبه وقتی میخواستم وارد متروی دروازه دولت بشم، دیدم یه مرد میانسالی تو اون شلوغی با یه سیخ فلزی، داره با صندوق صدقات جلوی مترو ور میره
قبلا تو روزنامه خونده بودم یه مردی با شگردی مشابه همین پیرمرد، شبانه صندوق صدقات محلات صادقیه رو خالی میکرده. به سرباز مترو و نگهبان مترو که جلوی مدخل ورودی مترو ایستاده بودنو داشتن باهم صحبت میکردن اطلاع دادم که مردی داره از صندوق صدقه دزدی میکنه. وقتی متوجه حرف من شدن (آخه من با صدای کلفتی حرف میزنمو آروم حرف میزنم و بعضی وقتا مجبور میشم حرفمو با دقتو بلندتر برا طرفم تکرار کنم) دو نفری رفتن مچشو گرفتن. اونجا بود که با شنیدن "غلط کردم" پیرمرد، عذاب وجدان گرفتم دلم به حالش سوخت گفتم. به قیافه مرد که توجه کردم به نظرم اشکو تو چشاش دیدم که با خواهشو تمنا داره التماس میکنه و میگه "غلط کردم". اون سرباز کثافت هم همچین دست مردو میپیچوند که انگار متجاوز به عنف یا قاتلو دستگیر کرده و داره میبره. به خودم گفتم شاید به خاطر فقرو بدبختی مجبور شده. خلاصه تا برسم خونه همش ناراحت بودمو به این خاطر عذاب وجدان ولم نمیکرد طوریکه چندبار بغض کرم... خدایا من کار درستی کردم؟ اخه اون که کاری به من کاری نداشت. تا حالا نشده بود گزارش کسیو مثه این آنتن های محلات -که چهارشنبه سوری ما رو خراب میکردن- به ماموری بدم چون از این کار به شدت تنفر دارم. (کار این آنتن ها به قدری قوی هست که حتی پارک جنگلی سوکان سمنان که در 5 کیلومتری جاده سمنان-دامغان قرار داره رو میگیره)

خیلی وقته گرفته هستم. دیگه حوصله ی حرفای دیگرانو ندارم، کسی چیزی میگه به خودم فشار میارمو به زور میخندم یا تبسم میکنم تا طرفم احساس بدی بهش دست نده
همش به خاطر بی عدالتی فکرو خیال میکنم، البته فکر آینده و حال هم اذیتم میکنه
به خاطر تابستون که از همه دور بودم دچار افسردگی مزمنی شدم، کلی از اعتماد به نفسمو از دس دادم. یه فرد گوشه گیرو منزوی شدم، همش منتظر یه اتفاقم. فقط خوشم به تموم شدن درسم.
خسته شدم، هزاران بار از خودم پرسیدم پس این عدالت خدایی کجاست؟ پس این موعود کجاست؟

به فکر یه موفقیت خیلی بزرگم، دانشگاه دست یافتنی بود خیلی کوچیک بود دیگه ارضام نمیکنه
همه ی کتاب تست ها رو با کلی تخفیفو بن وزارت ارشاد خریدم (فقط 25 درصد مبلغ واقعیشو دادم یعنی از 50 هزار تومن فقط13 هزار تومن) اما هنوز حوصله درس خوندن برا کنکور ارشد ندارم
بی خیال زندگی، بذار همین طور که دارم پیش میرم ادامه بدم، جرات تغییر مسیرو ندارم...
از اینکه دنبال هرچی رفتم برا امتحان کردنو پیدا کردن موفقیت خسته شدم... شایدم اصلا من تلاش خودمو نکردم...

بالاخره این تابستون لعنتی هم تموم شدو ما رفتیم...

سعید یکشنبه هفتم مهر 1387  نظر بدهید!

خاطرات خوابگاه2

یه روز تو اتاقمون چند نفری بودیم که بین دوتا از هم اتاقی هام کَل افتاد، منم با یه تخم مرغ رفتم وسطشون. اونا هم هرکدومشون تحریکم میکردن که اگه تخم مرغمو تو کله ی اون یکی بشکونم فلان قدر پول میدن. یهو یکیشون بهم گفت: "P.P.E" چیز نداری اگه تخم مرغو تو کله اون نشکونی که داشتم میرفتم سمت اما یه لحظه برگشتم تو کله مقابل شکوندم وای عجب صحنه ی جالبی بود کل بچه ها ترکیدن ( راستی "P.P.E" یکی از اسمام که بچه بهم میگن)

بچه ها سر بازی فوتبال خیلی جدی شرط بندی میکردن و شرط بندی هاشون بعضی وقتا این بود که اگه مثلا فلان نشه من پا لختو چیز لخت میرم تو دانشکده علوم پایه میچرخم اما هیچ وقت هیچ کدومشون مثه مرد شرطو اجرا نکردن. اما یه روز بچه ها تعریف میکردن یه پسر (احتمالا ورودی جدید) با شلوارک تو دانشکده علوم پایه ظاهر شده!!!

یکی از دوستان هم اتاقیم و از دوستان نزدیکم، چیزی نمونده بود با 4 ترم مشروطی غیرمتوالی و 3 ترم مشروطی متوالی و حدود 40-50 واحد پاس کرده! (حتی کمتر از 70 واحد معادل کاردانی) مدرک سجادیه رو به نام خودش ثبت کنه اما این ترم در آخرین روزای امتحان به خودش اومد با اینکه یکی از استادها بهش کمک زیادی کرد و دوباره ازش امتحان گرفت که معدلش چند صدم بیشتر از 12 بشه (اگه مشروط میشد با این اوصاف حتی چیزی نداشت برای اینکه کمیسیون فرصتی بهش بده!)

همین اردیبهشت ماه بود که تو خوابگاه بعد از تمرین ورزشی، دمبل 10 کیلویی رو زمین ول کردم که برگشت رو پام و یه ضرب دید اما همون شب بود که تقریبا همه بچه های ورودی 84 خوابگاه فهمید که این طور شدم و اومده بودن دورم جمع شده بودن. همه کلی مهربون شده بودن و هرکس میخواست دفترچه بیمه شو بهم بده خلاصه اون شب منو دوسم با مینی بوس خوابگاه رفتیم بیمارستان یه عکس گرفتیم که معلوم شد که هیچی نشده و همش فیلم من بوده! تازه تو راه برگشت هم ساعت 1 شب مینی بوسو بردیم یه جا که دوستم سیگار بگیره!

زندگی  دانشجویی: بچه ها خودشونو با شیشه الکل های داروخونه ای ارزون مست می کنن برا یه لحظه شادی. الکلی که وقتی بوش به دماغت بخوره میخوای بالا بیاری جوونایی که شادی ندارن و مجبورن با این چیزا خودشونو سرگرم کنن. دانشجویانی که هر کدوم یه دردی دارن اما بیشترشون از بی پولی می نالند...

واقعا اگه این روزا تموم بشن نمیدونم چیکار کنم این روزا دلم هوای دانشگاهو کرده، میخوام دو-سه ترم باقی مونده از دانشگاهمو لذت ببرم واقعا چه زود دیر میشه، انگار همین دیروز بود که خوشحالو سرمست بودم از قبولی در دانشگاه، اما نتونستم به هیچ کدوم از چیزایی که هدفم بود تو این مدت در دانشگاه برسم. چه آرزوهای پوچی بود همش تو خوابگاه و محیط بد دانشگاه خراب شدن، خوابگاهی که حتی دختراش سیگارو شیشه و الکل و ... مصرف می کنن چه برسه پسراش. اما واقعا خاطرات خوابگاه موندگاره تا موقعی چشممو از دنیا ببندم همش جلو چشم مرور میشه. انگار همین دیروز بود که 18 سالم بود، خدایا حالا افسوس میخورم که دارم پیر میشم دلم نمیخواد هر سال یه سال به سنم اضافه بشه. کاش دنیا یه جا متوقف میشد. اصلا دلم نمیخواد بگم 21 سالمه میخوام دلم میخواد همچنان بگم 20 سالمه 19 سالمه اصلا میخوام بگم 15 سالمه. اگه 22 سالم بشه چی؟ یه موقع وقتی پسر یا دختر 17- 18 ساله رو می بینم بهشون حسودی می کنم...
با ترمی 20 واحد دارم تمام تلاشمو میکنم 9 ترم نشم با وجود اینکه سربازی هم پیچیده

سعید سه شنبه دوازدهم شهریور 1387  نظر بدهید!

خاطرات خوابگاه 1


*بازهم نتونستیم یه جا دووم بیاریم هنوز 7-8 ماه نبود که تو خونه ای که خریده بودیم نشسته بودیم که باز خونه رو فروختیمو جامونو عوض کردیم
یکی از دوستان بنگاه دارم که فرهنگی هم هست بهم گفت بیا هر تیکه از زمین های فرهنگیا رو با این قیمت بفروش سه میلیون مال خودت
وقتی بهش گفتم این طور پول درس نیست بهم گفت ماها تو دانشگاه فقط ایده آل رو میبینیمو می خونیم اما واقعیت جامعه این طور که تو فک می کنی نیس، ما یه قیمتی رو زمین میذاریم هرکس دلش خواست میاد میخره
خودمو قانع کردم که داره درست میگه! ما ترمودینامیکو هم بیشتر در شرایط ایده آل خوندیم درسای دیگه هم همین طور ...

*روزای آخر ترم بود که با بچه های خوابگاه میگفتیم این روزا هیچ وقت دیگه تکرار نمیشه، یه روز آرزوی برگشت به عقب و این طور در کنار هم بودنو میکنیم
یادمه یه موقع ها تو خوابگاه با پرتاب چاقو و استکان بهم، شوخی میکردیم
یادمه با فندک روشنو اسپری الکل دار(حالا هرچی مثه تافت، ادکلن، دئودورانت ...) دنبال بچه ها میکردیم

1. ترم 4 رو یادم میاد که استاد ریاضی مهندسیمون یه خانم بود. بیشتر اوقات من یه ربع، نیم ساعت آخرو میرفتم سرکلاس و مثه اسب کله مو مینداختم پایین میرفتم میشستم
ولی هر وقت سرکلاس میخواست تمرین حل کنه بیشتر اوقات من میرفتم پای تخته برای حلش
یه بار سر همین دیر رفتن سرکلاس بهم گیر دادو بهم منفی داد ولی آخرش نمره ماکزیممو گرفتم

2. همین ترم 6 که آزمایشگاه فیزیک دو داشتم با اینکه همه از خوبیه استاد تعریف میکردن اما به خاطر اینکه جلسه دوم به گزارشکارم که کامل و بی نقص بود گیر داد براش قاطی کردمو جوش آوردم چون اون موقع ها واقعا دلم پر بود از بی عدالتی که سر نمره دادن استادا صورت میگرفت اما از جلسات بعد با استاد دوستای خوبی برا هم شدیم. همش سر کلاس با من جور بودو همیشه گروه ما اول از همه آزمایشاتو کامل انجام میداد. آخر ترم سر امتحان عملی به خاطر اینکه تمرکز کافی نداشتم با وجود اینکه خیلی افتضاح امتحان دادم اما 2.5 نمره از 3 نمره رو بهم داد و تازه آخرش بهم گفت فلانی اگه امتحان کتبی هم خوب بدی نمره تو کامل میدم که بالاخره نمره توپی گرفتم این ترم کلا شاهکار بودم یکی از اون دوتا امتحانو که تو یه روز بودو شدم 18 و ماکزیمم و یکی دیگه شو شدم 13، تازه فک می کنم تا حالا نمره درس تخصصی بالاتر از 14 نداشتم. البته بیشتر درسای این ترمم 2 واحدی بودن حتی تخصصی ها اما با دو ترم مشروطی متوالی خوب واحد پاس کردم. بعضی وقتا که به بچه ها میگم اینقد پاس کردم تعجب می کنن. با این وضع هنوز جز گروه پیشرو هستم از لحاظ واحد پاس کردن

3. یه روز با دوتا از دوستام تو بالکن اتاقمون -که دید به عبورگاه خوابگاه دخترا و پسرا داره- با شلوارک نشسته بودیم (بالکن ما هم حدود 50-60 قدم تا اون راه فاصله داره) حواسمون نبود که یه دسته دختر دارن رد میشن به خودمون که اومدیم دیدیم بلهههه دخترای چش هیز همین طور دارن نگاه می کنن، با وجود اینکه ما خودمونو جمع و جور کرده بودیمو اون ها رد شده بودن اما هی برمیگشتن نگاه میکردن

4. کارگاه ریخته گریو یادم میاد که پایه ثابت ریختن مذاب تو قالب از اول تا آخر من بودم و هربار با یکی از دانشجوها این کارو میکردیم. یه بار سر همین مذاب ریختن و درست عمل نکردن طرفم و کمی هم بی احتیاطی من، نزدیک بود مذاب به استاد کارگاه بپاشه بعد از این موضوع تو یکی از شبای امتحان بود که خواب دیدم یه گوشه همون کارگاه گیر کردمو مذاب همین طور داره به سمتم میاد خیلی ترسیده بودم

ادامه دارد...

سعید پنجشنبه هفتم شهریور 1387  نظر بدهید!

جواب به لطف شما دوستان

http://saeid223.persiangig.ir/image/blog/comment1.jpg

* این دفعه دیدم لطف دوستان زیاد شده گفتم از لطفی که به من دارن تشکری به عمل بیارم

و از کامنت های محبت آمیزشون تشکر کنم

آقا لرد هک (l0rd_hack) از اینکه منو مورد توجه قرار دادی ممنون

جناب adolf من برد پیت و آجلینا جولیو اصلا قبول ندارم چه برسه بخوای منو با برد پیت مقایسه کنی

اما جناب کظم غیظ اینکه می فرمایی گلابی تشریف دارم شکی توش نیست همین گلابی خیلی خوردن داره

علم روانشناسی خیلی چیزای دیگه هم میگه، فهمیدم شما هم از روانشانسی سر در میاری یا اینکه مدرک مرتبط با این رشته رو داری

بعد هم شما هنوز فهم درستی از وبلاگ نداری من نمی دونم شما چند ساله با نت آشنایی داری اما من ادعا می کنم از اولین افرادی هستم که تو پرشین بلاگ که اولین سرویس دهنده وبلاگ پارسی زبان بوده عضویت داشتم (یادم نیست اما فک می کنم سال 80 یا 81 بود) و مالک بودن این آدرس در بلاگفا هم همین موضوعو مشخص می کنه بذار برات بگم وبلاگ یعنی چی

وبلاگ= وب+لاگ: یعنی جایی برای ثبت کردن وقایع (معنی لغوی) و معنای عامش یعنی جایی برای نوشتن حرف ها، گفته ها و حتی عقاید، یعنی یه جا برای بیان حرف های آزاد

بعد هم عزیز جان من نیازی ندارم دل دختریو با این مطالب به دست بیارم خدا رو شکر منم مثه بابام خیلی هواخواه دارم، کم هم نیستن از همه مدلش

اما آقا رسول عزیز من تمام نظرها رو از همه جای وبلاگ که ثبت بشه می خونم و دوسشون دارم حتی این کامنت ها

من از چیزی نمی ترسم، می بینی که هرچی غیر از فحش خارو خاشاک دار حذف نمی کنم

پس مطئن باش هیچی از زیر دستم در نمیره

همین کامنت ها، چه تحقیرآمیز و چه تعریفو تمجید برام ارزش داره اما من این همه نیستم

 

 

* امروز شماره یکی از کارگردان های فیلم سازی که سابقه حرفه ای  12 ساله در زمینه فیلم سازیو داره رو گرفتم (البته شماره شو از یکی از دوستان دانشگاهیم گرفته بودم) وقتی زنگ زدم گفتم از دوستان مرتضی هستم و اون شما رو معرفی کرده

به آقای ... گفتم من علاقه به بازیگری دارم و میخوام بازی کنم (اما نگفتم face خوبی دارم و میخوام معروف بشم چون اینا رو که بگی ازت دلسرد میشن)، گفتم چیکار کنم؟ اونم شرع کرد به شرح دادن که کلاس های بازیگری فایده نداره و کلی پول میخواد از طرفی هم معلوم نیست آخرش بتونی بازیگر بشی از طرفی هم اگه پولدار باشی راحت می تونی یه نقش برا خودت بخری ولی اگه از طریق دانشگاهش وارد بشی شانس بهتری داری (درصورتی که تمام این حرفا رو می دونستم) خیلی هم سریع و تقریبا بدون توپوق صحبت می کرد. میخواستم یه جور صحبت کنم که بگم منم می تونم با شما همکاری کنم یا نه! ازم پرسید چند سالته و چیکار می کنی و بعد گفت من برای فیلم جدیدم یه دختر 20-30 ساله و یه پسر دوره راهنمایی میخوام اگه کسی از اطرافیانتو سراغ داری به من معرفی کن اما الان تو فیلم نامه به پسری همسن تو نیاز ندارم و بعد گفت به همون رشته مهندسیت بچسبی بهتره بعد گفت الان می تونم شماره چندتا کارگردان معروف دیگه رو بهت بدم اما میدونم که شماره تو میگیرن و بعدا باهات تماس نمی گیرن. منم گفتم پول این کار برام مهم نیست فقط من علاقه به این زمینه دارم (البته فک می کنم استعداد فیلم بازی کردن هم دارم) آخرش هم بهم گفت به مرتضی که دوست دانشگاهیم هست سلام برسونم، منم هم گفتم می تونم چندوقت یه بار با شما در تماس باشم گفت باشه

سعید پنجشنبه ششم تیر 1387  نظر بدهید!

هفته های خوش یکی پس از دیگری

دیروز بود که از طریق یکی از آشنایان با آقای دانشجو شهردار سابق منطقه 1 و 19 در رابطه با زمین های تصرفی صحبت کردم

همه یه جوری می خوان یه پولی بخورن، همین آقای آشنا بهم گفت در آخرین مرحله اگه به جایی نرسیدی برو پیش آقای دانشجو که گیر زمینو باز کنه که یه چیزی شما بگیری و یه چیزی آقای دانشجو

دیروز متوجه شدم که اولا این زمین تصرف شده توسط ارتش در منطقه حسین آباد شمیران (شمیران نو- لویزان) قرار داره و به مساحت 300 مترمربع میباشد که سندش دست داییم گم شده (شاید هم قمار شده)

باید اول برم سازمان ثبت اسناد که سندشو دوباره بگیرم و یه سر هم به اداره زمین های ارتش بزنم

یه سری اسناد سهام بابای مادرم هم توسط داییم گم شده و یک باغ گردو در منطقه دماوند هم وجود داره

گواهی نامه مالیات بر ارث که در سال 55 تنظیم شده همه املاک و دارایی های بابای مادرم رو داخلش ذکر کرده که در طی این سال ها (یعنی از سال 55 که بابای مادرم فوت شده) به علت دعوای وراث هیچ کس از این 3 وارث (مادرم- داییم و زن بابای مادرم) دنبال دارایی ها نرفته!!!

هیچ وقت بابای مادرم برای دخترش پدری نکرد و اون هم به مادرم ظلم کرد (اصلا مادرمو از خونش بیرون کرده بود)، مادرم با وجود پدری با این اوضاع مالی خوب خیلی غریبانه و ساده زندگی کردو زحمت کشید

مادرم خیلی از خاطراتش تعریف میکرد این آخری ها یه موقع که خوابش نمی برد منم پیشش نشسته بودمو به خاطراتش گوش میدادم

مادرم با وجود پدری با این وضع مالی خوب اینقدر چقدر غریبانه از دنیا رفت تا جایی که آخری ها که نیاز داشت دندون مصنوعی هاشو عوض کنه پول نداشت، یادش که می افتم از خودم و از خودخواهی های خودم حالم بهم می خوره

مادرم رفت اما هیچ کس بعد از مردنش نگفت: خدا لعنتش کنه، همه از خوبی هایی که برای دیگران کرده بود گفتن

 

دیروز به خاطر کاری که داشتم رفته بودم نظام آباد، که در راه برگشت از مترو مدنی که سوار شدم، جایی ایستادم که استاد خوردگی و پدیده انتقالمون نشسته بود

اولش حواسم نبود بعد که متوجه ش شدم سلام کردم

همین طور باهاش خوشو بش کردم، از خوردگی که منو انداخته بود باز گفتمو مزاحی کردم بهم گفت: چرا این ترم این درسو برنداشتی؟، می تونستی نمره بالایی بگیری

منم با شوخیو خنده گفتم: دیگه ترسیدم از شما، چون می خواستم این ترم معدلم خوب بشه

بعد هم بهش اطمینان دادم که هر درسو که می افتم دفعه بعد که درسو برمیدارم جز نمرات ماکزیمم میشم

از کنفرانسی گفت که همون روز در  دانشگاه علم و صنعت برگزار شده بود و برای ارائه مقاله به اونجا رفته بود

ایستگاه متروی توپخونه خطشو عوض کردو رفت به سمت ترمینال جنوب که برگرده سمنان

کلا این هفته که گذشت با چندتا از استادها خوشو بشی کردم که کلی حال کردم

اعتماد به نفسم هم دوباره داره روز به روز بالاتر میره

تازگی دارم به بچه ها به شوخی میگم که اعتماد به نفسم تا سقف طبقه اول خوابگاه بود که بعد از کلی تعریف از بچه ها و دوستان اعتماد به نفسم از سقف طبقه سوم خوابگاه هم زد بالا

یکی از بچه های غول دانشگاه که مدهی هست خودش شاخ دانشگاه هست بهم میگه اگه دختر بودم حتما بهت پا میدادم (اصطلاحا یعنی باهات رفیق میشدم)

سعید پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387  نظر بدهید!

ارزش عشق

روزی روزگاری در جزیره ای دورافتاده، تمام احساس‌ها در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند.

خوشبختی، پولداری، عشق، دانایی، صبر، غم، ترس و ...، هر کدام به روش خویش می‌زیستند تا این که یک روز دانایی به همه گفت: هر چه زورتر این جزیره را ترک کنید؛ زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت؛ اگر بمانید، غرق می‌شوید.

تمام احساس‌ها با دستپاچگی قایق‌های خود را از انبارهای خانه‌های خود بیرون آوردند و تعمیر کردند.

همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایق‌ها شدند و پاروزنان جزیزه را ترک کرند.

در این میان، عشق هم سوار قایقش شد؛ اما به هنگام دور شدن از جزیره، متوجه حیوانات جزیره شد که همگی در کنار جزیره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمی‌گذاشتند که او سوار بر قایقش شود.

عشق به سرعت برگشت و قایقش را به همه حیوانات و وحشت زندانی شده سپرد.

آن‌ها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای عشق نماند!

قایق رفت و عشق تنها در جزیره ماند. جزیره هر لحظه بیشتر به زیر آب می‌رفت و عشق تا زیر گردن در آب فرو رفته بود.

او نمی‌ترسید؛ زیرا ترس جزیره را ترک کرده بود. فریاد زد و از همه احساس‌ها کمک خواست. اول، کسی جوابش نداد؛ در همان نزدیکی، قایق ثروتمندی را دیدی و گفت: ثروتمندی عزیز! به من کمک کن.

ثروتمندی گفت: متاسفم؛ قایقم پر از پول و شمش طلاست و جایی برای تو نیست.

عشق رو به غرور کرد و گفت: مرا نجات می‌دهی؟

غرور پاسخ داد: هرگز، تو خیسی و مرا خیس می‌کنی.

عشق رو به غم کرد و گفت: ای دوست عزیز! مرا نجات بده.

غم گفت: متاسفم دوست خوبم؛ من به قدری غمگینم که یارای کمک به تو را ندارم؛ بلکه خودم احتیاج به کمک دارم.

در این حین، خوشگذرانی و بیکاری از کنار عشق گذشتند؛ ولی عشق هرگز از آنها کمک نخواست.

از دور شهوت را دید و به او گفت: آیا به من کمک می‌کنی؟

شهوت پاسخ داد: البته که نه؛ زیرا سال‌ها منتظر این لحظه بودم که تو بمیری؛ یادت هست که همیشه مرا تحقیر می‌کردی؟ همه می‌گفتند: تو از من برتری؛ از مرگت خوشحال خواهم شد.

عشق که نمی‌توانست ناامید باشد، رو به سوی خداوند کرد و گفت: خدایا! مرا نجات بده.

ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می‌زد: نگران نباش؛ تو را نجات خواهم داد.

عشق به قدری آب خورده بود که نتوانست خود را روی آب نگه دارد و بی هوش شد.

پس از به هوش آمدن، خود را در قایق دانایی یافت.

آفتاب در آسمان پدیدار می‌شد و دریا آرام‌تر شده بود.

جزیره داشت آرام آرام از زیر هجوم آب بیرون می‌آمد و تمام احساس‌ها امتحانشان را پس داده بودند.

عشق برخاست و به دانایی سلام کرد و از او تشکر کرد.

دانایی پاسخ سلامش را داد و گفت: من شجاعتش را نداشتم که به نجات تو بیایم؛ شجاعت هم که قایقش از من دور بود، نمی‌توانست برای نجات تو بیاید.

تعجب می‌کنم که تو بدون من و شجاعت، چطور برای نجات حیوانات و وحشت رفتی؟

همیشه درون تو نیرویی هست که در هیچ کدام از ما نیست؛ تو لایق فرماندهی تمام احساس‌ها هستی.

عشق تشکر کرد و گفت: باید بقیه را پیدا کنیم و به سمت جزیره برویم؛ ولی قبل از رفتن، می‌خواهم بدانم چه کسی مرا نجات داد.

دانایی گفت: او زمان بود.

عشق با تعجب گفت: زمان؟

دانایی لبخندی زد و پاسخ داد: بله، چون فقط زمان است که می‌تواند بزرگی و ارزش عشق را درک کند.

سعید پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386  نظر بدهید!

زیاد جدی نگیرید!

مردی از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد، در همین هنگام همسرش نزدیک شد و با خشونت گفت: می‌خوام بفهمم چرا هر موقع من شروع به آواز خواندن می‌کنم تو جلو پنجره می‌روی؟!
مرد آهسته جواب داد: من این کار را برای حفظ آبروی خودمان انجام می‌دهم!
زن گفت: یعنی چی؟
مرد جواب داد: یعنی اگر از پنجره سرم را بیرون نکنم، همسایه‌ها فکر می‌کنند من دارم تو را کتک می‌زنم و تو فریاد می‌کشی!!

زن: مردم می‌گویند که من هر روز جوان تر می‌شوم.
مرد: بله چند سال پیش تو سی سالت بود اما حالا فقط 25 سال داری.

شوهری روز جشن تولد زنش از او پرسید که چند شمع باید برای گذاشتن روی کیک بخرد، زن اخم‌هایش را در هم کشید و گفت: این دیگر پرسیدن ندارد، به تعداد سال‌های عمرم.
شوهر در حالی که لبخندی بر لب داشت جواب داد: ولی نمی‌ترسی که حرارت آن مهمانان را ناراحت کند؟!

پسر و دختری پس از آن که باهم نامزد شدند، پسر به دختر گفت: تا وقتی که عروسی نکرده ایم در این باره به هیچ کس چیزی نگو.
دختر گفت: فقط به سهیلا خواهم گفت، چون اون همیشه می‌گفت هیچ مرد خنگی با تو ازدواج نمی‌کند!

* بعضی وقتا تو خوابگاه یا خونه که خوابم نمی‌بره خودمو می‌زنم به خواب
با همین وضع یه بار یه دزدی دیدم و چندبار هم صحبت‌های خصوصی دیگرون رو استماع کردم

* چندتا طرح برای شرکت در مسابقه بزرگ طراحی لوگو سایت کلوب به مناسبت میلاد امام زمان(عج) فرستادم که چون تسلط کافی روی فتوشاپ نداشتم زیاد خوب از آب در نیومد
اینم نمونه‌هاش: (روی عکس‌های کلیک کنید تا بزرگتر ببینید)

دیگه حس و حال کمتری برای دستکاری و ویرایش عکس‌ها تو فتوشاپ دارم (اون دو تا عکس پایین هم شانسی باحال از آب در اومد!)
در حال حاضر هم روی وبسایتم بصورت لوکال در کامپیوترم کار می‌کنم و فعلا می‌خوام به معلوماتم در این زمینه اضافه می‌کنم

* یه اشتباه بزرگ در سایت بزرگ تبیان

* این عکس‌های بچه برادرمه: (روی عکس‌های کلیک کنید تا بزرگتر ببینید)



اسمش هم محمدرسوله
می‌دونم خیلی شیرین، باحال و بانمکه!
تو موبایل قشنگ بود (فقط زیاد از این جا دور نشه، نبینم بلوتوث شده‌ها!)

* تابستون از یکی گوشی w550 ش رو برای خودم خواستم که بهم هدیه بده، نداد از بالای ساختمون یکی از بیمارستان‌های مشهد افتاد و زوارش در رفت!
* این یه عکس از عکس هایی که از نمایشگاه قرآن امسال گرفتم، حیفم اومد این عکسو نذارم
* اینم ماجرای کنکور دادن امثالی مثه من که کم هم نیستن!

سعید جمعه بیستم مهر 1386  نظر بدهید!

زورگیری

چهارشنبه حکم بازداشت دختری رو کلانتری بردیم که 2 میلیون از مامانم قرض گرفته بود و در قبالش چک دزدی بهمون داده بود

بعد از افطار با دوستم علی رفتیم به محل برگزاری مسابقات فوتبال دستی سایت تبیان

در طول مسابقه از ناحیه مچ دست چپ که تا حالا دوبار آسیب دیدم احساس درد و ناراحتی کردم و متاسفانه بازی رو واگذار کردیم و از صعود به نیمه نهایی بازموندیم

تو راه برگشت علی از ماجرایی که ساعت 4 براش پیش اومده بود می‌گفت:

"ساعت 4 متوجه شدیم جلوی خونه چند نفر نشستن و دود راه انداختن."

علی هم میره جلوی در که می‌بینه یه دختر کثافت با دو تا پسر تو دالان خونشون نشستن و هی دود می‌کنن

علی بهشون تذکر میده که ماه رمضون اومدید پشت در خونه‌ی ما دود و دم راه انداختید

بعد یکی از پسرها بلند می‌شه و قلدر بازی در میاره، علی هم به سرعت در خونه شونو می‌بنده

بلافاصله زنگ می‌زنه پلیس 110 که بعد از دو، سه بار تماس و بی توجهی از سوی پلیس 110 هیچ نیرویی اونجا حاضر نمی‌شه و در آخر هم بهش می‌گن زنگ بزن 197 شکایت کن

علی برام می‌گفت که نزدیک بود با اون چاقوش بلایی سرم بیاره

منم تو راه هی سر به سرش می‌ذاشتم و بهش می‌گفتم: اونوقت من افتخار می‌کردم دوست شهید هستم

ساعت 10 میدون شهدا پیاده شدیم و اومدیم داخل ایستگاه شهدا-هفت تیر نشستیم تا خستگی در کنیم (دور و بر ایستگاه هم خلوت و بدون نور بود)

در همین حین که علی بلند شد تا به راه خودمون ادامه بدیم، یهو دیدم یه موتوری که چند لحظه پیش از جلومون رد شده دوباره برگشت و جلوی من توقف کرد بعد همین طور اومد طرف من.

فک کردم می‌خواد از روی گوشی نوکیای 1112 من ساعت رو ببینه که در یه لحظه غافگیرانه تو دستش یه چاقو (کارد) 30 سانتی دیدم خیلی بهم نزدیک شده بود و چاقو رو طرفم گرفت تا

اونجا که تو مکانی که نشسته بودم فرصت و مجالی برای تحرک برام نذاشته بود و با تهدید گوشیمو از دستم گرفت

و بعد گفت جیب‌هامو خالی کنم که منم گفتم چیزی ندارم همین طور ازم دور شد و پرید ترک موتوری که ازش پیاده شده بود

بعد از ماجرا رفتیم کلانتری 110 شهدا (تو میدون چهارصد دستگاه) تا از این وضع ناامنی شکایت کنیم من داخل کلانتری بودم و علی بیرون کلانتری

یه کم تو کلانتری ازم سوال کردن، در آخر یکی منو کشید کنار بهم گفت اگه گوشیتو می‌خوای برو دادسرای بلوار ابوذر و اعلام مفقودیت کن (نه سرقت)

در همین حال سرباز وظیفه کلانتری: یه شب مست کرده بودم که دیدم گوشیمو دزدیدن، نتونستم پیداش کنم و یه بار هم پنل ضبط 200 هزارتومنی دزدیدن

رسیدم خونه زنگ زدم به پشتیبانی 24 ساعته MTN ایرانسل و سیم کارتم رو برای 90 روز غیرفعال و یه طرفه کردم تا در فرصت مناسب بسته‌ی بازگشت رو با 8900 تومن بگیرم

 

1. اولین باری بود که تجربه حضور در کلانتری رو داشتم اونم دوبار در روز

2. من به خاطر از دست دادن مسیج‌هام و شماره‌هام بیشتر ناراحت شدم

3. الهام عمه به خواهرم می‌گه دادشت سوسوله که ازش دزدیدن

(علت شهرت الهام خانوم به الهام عمه: موقعی که می‌خواستم شماره موبایلشو داخل گوشیمو ذخیره کنم برای این که شماره ش دست پسری نیفته به اسم الهام عمه

در داخل گوشیم ذخیره کرده بودم)

4. قضیه زورگیریو برای چند نفر تعریف کردم، آدمای مختلف نظرای مختلفی داشتن

یه سری آدم قمپز در می‌کنن و ادعا جکی جان بازی در آوردن طوری که اگه خودشون در اون موقعیت غافلگیری بودن، نه تنها گوشی رو نمی‌دادن بلکه اون دو نفر رو شل و پل می‌کردن!

بعضی دیگر هم گفتن فدای سرت بهتر از این بود که جونت رو به خطر بندازی

در هر صورت هر چی بود و نبود اولین باری بود که این طور غافلگیر شدم و تجربه ای شد برای عمرم و خدا رو شکر که بلایی سرم نیومد (30-40 هزار تومن فدای جونم)

با توجه به شرایطم، الان در موقعیتی هستم که من بدون خواهرهام و خواهرهام بدون من که تنها و بی حامی به دور از فامیل به زندگی خودمون ادامه می‌دیم به همدیگه احتیاج داریم

5. الان که دیگه مامانم باید از ثمره و اندوخته خودش استفاده می‌کرد اجل مهلتش نداد تنها کمتر از 2 ماه به بازنشستگیش و تولد 55 سالگیش مونده بود

کارگری کردو همه رو برای ما جمع کرد... خودش بی نصیب موند... حالا که فک می‌کنم احساس شرم می‌کنم از اینکه مامان برای ما کار کرد و زحمت کشید، اما...

سعید جمعه ششم مهر 1386  نظر بدهید!

آخرین مطالب ارسالی
کنکور ارشد
آخرین رویدادهای سال 87
شروع ترم جدید
خاطرات خوابگاه2
خاطرات خوابگاه 1
جواب به لطف شما دوستان
هفته های خوش یکی پس از دیگری
ارزش عشق
زیاد جدی نگیرید!
زورگیری
آمار کاربران
 
چه کسانی به ما لینک دادند؟

نوسندگان
سعید
حامد

لینک دوستان

بخش ویژه

صفحه اصلي  |  آرشیو |  لینکستان  |  تماس با ما




 Design By ParsTheme & Publish By ParsTheme


www.parstheme.com

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ